خسته شدیم از بس نقش بازی کردیم. زندگی مان اینقدر از رنگ و ریا پر شده است که گاهی این بازی تنفرآمیز را با خود زندگی اشتباه می گیریم و البته چه بسیارند کسانی که این لعبتک بودن را جوهر زندگی دانسته و سردر سرگرم کردن خلق روز را به شب می رسانندو تاریکی را به سحر پیوند می زنند.
چه وقت می خواهیم خودمان باشیم؟ چقدر حسرت خوردن آبی بی فلسفه بر دلمان سنگینی کند. این که نشد زندگی . اصلا اگر قرار است به خاطر خوش آمدن و نیامدن دیگران چیزی را انجام دهیم که از آن متنفریم و یا محبوبی را فراموش کنیم، گور بابای آن دیگری...
آن شاعر آرزومند را خوب درک می کنم که البته امیدوارانه می سرود : رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. آرزو است دیگر.همین.