
قدیم ها می گفتند که بالاخره هرکسی درون خود قاضی پنهانی دارد . قاضی از آن جور قضاتی که جز به حق حکم نمی راند و انسان برای اینکه شب را راحت سر بر بالین بگذارد به حکم او گردن می نهد. این روزها اوضاع خیلی خراب شده انگار. با طرف که صحبت می کنی ، حق کسی را خورده و از زندگی هم او را ساقط کرده است، به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شود. قاضی و محکمه و شحنه هم در گیرودار فرایند تمام نشدنی دادرسی هستند. واقعا توقع...
ادامه مطلب
خسته شده ام ازاین همه هیاهو، گاهی دلم می خواهد سر بزنم به کوه و بیابان. اما وقتی که هرچه هست در خودت است به کجا می توان گریختن؟اصلا این قصه آسمان هرجا بروی همین رنگ است را احتمالا کسی ساخته که کوله باری سخت سنگین از ناگفته ها داشته است. آن هم که می گفت من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود انگار هم او بوده است . وقتی که تمام مایه تحمل خود را بر سر معاملتی گذاشته و مغبون اما امیدوار است، امیدوار شاید به قماری دیگر.... هرچند که می داند این قمارها هرگز او را برنده میدان مبارزه با غصه هایش نخواهد...
ادامه مطلب
مدیر مدرسهxa0xa0xa0xa0 جلال آل احمد از آن نویسندگانی است که به نظرم بیشتر افرادی که درباره او صحبت می کنند حتی زحمت خواندن آثار او را به خود نمی دهند. این روزها به دوباره خواندن کتاب مدیر مدرسه پرداختم و در این وانفسای دوندگی و دوندگی و بازهم دوندگی ، فرصتی پیش آمد برای مرور دوباره این کتاب.xa0xa0xa0xa0 چقدر این مرد خواسته واقع بین باشد و چقدر دیدن واقعیت ها خیال آدمی را ناآرام می کند. او خواسته که به گوشه ای رود که آرام باشد اما وقتی چشم بازکرد دید که اصولا قبای آرامش را بر قامت انسان ندوخته ان...
ادامه مطلب
یک نفر از پشت پرده می گوید این کار را بکن و آن کار را نکن... یک نفر روبرویت می ایستد و فقط نگاهت می کند... جسارت بعضی وقت ها خیلی خوب است ، اینکه جرات داشته باشی اسمت را بگویی... در فضای مجازی ما اینقدر از هم می ترسیم که اسم هایمان هم مجازی است. شاید به خاطر اینکه حرف های فروخورده خود را اینطوری بهتر می توانیم بزنیم. اما این روش تا کی جواب می دهد؟ شاید تا وقتی که عقده هایمان خالی شود... اما آیا کسی که حتی از شناساندن خود ترسان است، هیچ وقت به این نقطه می رسد؟...
ادامه مطلب
xa0xa0xa0xa0 یک انسان عادی را درنظر بگیریم؛ او پیامبر نیست ، توان انسان های غیرمعمول را هم ندارد، شب که به خانه می رود دهان هایی باز انتظار لقمه هایی را می کشند که هرکدام با هزار زحمت دست و پا شده و البته هیچ وقت هم در حدی نیستند که سیرشان کند... روزی به سرش می زند که یک پله بالاتر بیاید... آیا میان آرمان های آسمانی با دغدغه های زمینی تضاد هست؟ آیا برای یکی باید از دیگری گذشت؟ آیا این که می توان هردو را باهم داشت، حرفی است که تجربه شده یا ژستی است توخالی؟ اگر بخواهد به چیزهای دلخواهش بپردازد، به...
ادامه مطلب